سلام خانم پرتلاش و توانمند، اگر امروز این نوشته رو میخونی شاید یه نشونهباشه برای اینکه آرزویی که فکرت رو مشغول کرده جدی بگیری، در موردش فکر کن...
تا حالا شده به آدمهایی فکر کنی که شغلهای خیلی سختی دارند؟
مثلاً یک آتشنشان... کسی که هر لحظه ممکن است جانش را به خطر بیندازد.
یا یک نظامی که جانش رو برای دفاع از کشورش کف دست گرفته و رنج دوری از آسایش و خانواده را تحمل میکند.
یا یک پزشک که ساعتهای طولانی از خانوادهاش دور است.
یا حتی یک کارآفرین که سالها با استرس، شکست و بیپولی دستوپنجه نرم میکند.
وقتی از بیرون به زندگی این آدمها نگاه میکنیم، شاید اولین فکری که به ذهنمان برسد این باشد:
«واقعاً چرا؟»
«چطور ممکن است کسی با اختیار خودش چنین زندگی سختی را انتخاب کند؟»
شاید حتی در دلمان بگوییم: «اگر من بودم، هیچوقت چنین کاری را انتخاب نمیکردم.»
اما اگر با خود آن آدمها صحبت کنی، داستان کاملاً فرق میکند.
وقتی از آنها میپرسی: «از کارت خسته نمیشوی؟»
خیلی وقتها با لبخند جواب میدهند: «نه... من عاشق این کارم.»
همان کاری که برای من و تو غیرقابل تحمل است، برای او تبدیل به عشق زندگی شده است.
چرا؟
چون خدا آدمها را یکسان نیافریده است.
هر کدام از ما با قلبی متفاوت، با استعدادی متفاوت و با کششی متفاوت به این دنیا آمدهایم.
یکی عاشق آموزش دادن است.
یکی عاشق ساختن.
یکی عاشق درمان کردن.
یکی عاشق خلق کردن.
یکی عاشق مدیریت کردن.
یکی عاشق حل کردن مسئلههای پیچیده.
اگر همه ما یک علاقه داشتیم، چه کسی بقیه کارهای دنیا را انجام میداد؟
شاید زیبایی خلقت دقیقاً همین باشد...
اینکه هر انسانی، قطعهای از این پازل بزرگ است.
و خدا در دل هر انسان، میل و علاقهای قرار داده تا او را به سمتی هدایت کند که سهم خودش را در آباد کردن دنیا انجام دهد.
حالا میخواهم از تو یک سؤال بپرسم...
آیا چیزی هست که سالهاست ذهنت را رها نکرده؟
آرزویی که هر از گاهی، بیدعوت، دوباره به سراغت میآید؟
شاید الآن شرایطش را نداشته باشی...
شاید پولش را نداری...
شاید سنت را بهانه میکنی...
شاید خانواده موافق نیستند...
شاید هزار دلیل برای شروع نکردن داشته باشی.
اما با همه اینها، آن خواسته هنوز در گوشهای از قلبت زنده است.
سالها گذشته...
زندگی تغییر کرده...
شرایط عوض شده...
اما آن آرزو هنوز همانجاست.
شاید این فقط یک خیال نباشد.
شاید این همان ندایی باشد که خدا در وجودت گذاشته تا مسیر زندگیات را پیدا کنی.
اگر خدا توانایی پرواز را در پرنده قرار داد، آسمان را هم برایش آفرید.
اگر تشنگی را آفرید، آب را هم آفرید.
و شاید اگر اشتیاقی عمیق و ماندگار در وجود تو قرار داده، راه رسیدن به آن را هم در وجودت پنهان کرده باشد.
البته رسیدن به آن، قرار نیست آسان باشد.
این علاقه، تضمین نمیکند که مسیرت بدون سختی خواهد بود.
اتفاقاً شاید سختترین مسیر زندگیات باشد.
اما فرقش این است که این سختی، برایت معنا دارد.
آدم وقتی در مسیر درست خودش قدم برمیدارد، حتی خستگیهایش هم رنگ دیگری پیدا میکنند.
اگر امروز احساس میکنی آرزویی سالهاست همراه توست، شاید وقت آن رسیده که به جای سرکوب کردنش، کمی جدیتر به آن فکر کنی.
از خودت بپرس:
برای نزدیکتر شدن به این رویا، امروز چه قدم کوچکی میتوانم بردارم؟
چه مهارتی باید یاد بگیرم؟
چه کتابی باید بخوانم؟
از چه کسی باید آموزش ببینم؟
قرار نیست از همان روز اول به مقصد برسی.
فقط کافی است حرکت را شروع کنی.
در مسیر یاد بگیر.
اشتباه کن.
دوباره بلند شو.
رشد کن.
شاید خداوند، توانایی رسیدن به این مسیر را همزمان با همان اشتیاق، در وجود تو قرار داده باشد.
و دوست دارم این پادکست را با یکی از زیباترین بیتهای مولانا به پایان برسانم؛ بیتی که هر بار میخوانمش، امید تازهای در دلم زنده میشود:
«این طلب در تو گروگان خداست
زانکه هر طالب به مطلوبی سزاست»
اگر طلبی صادقانه و ماندگار در دل توست، آن را دستکم نگیر. شاید همان چراغی باشد که مسیر زندگیات را روشن میکند؛ چراغی که از تو میخواهد اولین قدم را برداری.
برای شروع میتونی از آموزش « ارتقای عملکرد» شروع کنی، این دقیقا همون محتواییه که برات مفیده اگر احساس سردرگمی و بی انرژی بودن در مسیر اهداف زندگیت می کنی.








